عبدالله مستوفى
57
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
خلاصه ميرزا گرم اين افكار يا چيزهاى ديگرى از همين قماش بود كه يكمرتبه صداى دربان حياط تخت مرمر : « اهوى عمو كجا ميروى ؟ » او را تكان داده ديد زير هشت مدخل حياط تخت مرمر و چند قدمى هم از جلو ارسى روبروى در ، به سمت دالان جلو رفته است . ابتدا شاعر ما باور نكرد كه مخاطب « اوهوى عمو » او باشد ميخواست راه خود را بگيرد و پيش برود ولى صداى دربان كه مجددا بلند شد و گفت : « به تو ميگويم عمو كجا ميروى ؟ مگر اينجا كاروانسراست ؟ ! ! » جاى ترديد باقى نگذاشت . جملهء آخرى « مگر اينجا كاروانسراست ؟ » ذو الوجهين و ممكن بود به ميرزا بربخورد زيرا همانطوريكه انسان وارد كاروانسرا مىشود حيوان هم به آنجا ورود مىكند ولى ميرزا جانب محترم سؤال را پاى خود حساب كرد و گفت : « چنان كه ميبينيد ميخواهم بدربار شاهى بروم » دربان گفت : « آنجا چه كارى دارى ؟ » ميرزا گفت : « كار دارم » دربان گفت : « كارت چيست ؟ مگر كار اسم ندارد ؟ » ميرزا پيش خود فكر ميكرد كه نبايد اين اشخاص بىسروپا از كار مردمان حسابى خبردار باشند و نميخواست بگويد شاه مرا احضار كرده است ولى همين كه ديد دربان جدا ميپرسد كارت چيست خواست دل به دريا زده و خود را معرفى كند در اين ضمن صداى شخصى از ته دالان بلند شد كه با خود حديث نفس ميكرد و جلو ميآمد و ميگفت : « بابا ! ! هر كارى قاعدهاى دارد تا حالا رسم بود كه هر وقت شاه آدم غريب ناشناختى را ميخواست فراشيكه ميرفت خبرش كند كه فلان روز و فلان ساعت بيا همان فراش در همان روز و ساعت دوباره ميرفت و او را ميآورد و پشت در اطاق تحويلش ميداد . من نميدانم اينجا چه سرّى است كه پريروز يك فراش فرستادهاند بابا را خبر كردهاند امروز مرا ميفرستند كه برو ببين چرا دير كرده است ؟ من حالا كجا بروم ؟ از كدام مسلمان بپرسم ميرزا آقاى شيرازى كجا است ؟ نشانى كه ميدهند منزلش مدرسهء ملا آقا رضا است اما هيچ فكر نميكنند كه اين آقا اگر شنيده باشد كه شاه ميخواهدش لابد حالا ديگر در منزلش نيست بابا ! ! اگر يك كمى صبر كنيد خودش پيداش مىشود . » فراش در اواسط اين حديث نفس نزديك دربان رسيده و در حقيقت در قسمت آخر اين بيانات ، مخاطبش دربان بود . هر قدر فراش در اظهاراتش جلوتر ميرفت دربان از وضع بىادبانه و شل و ولى خود ميكاست بطوريكه وقتى فراش به بيانات منطقى خود خاتمه داد دربان مؤدب و دستبسينه مثل مارچوبه « 1 » شقورق جلو ميرزا ايستاده بود و به مجرد ساكت شدن فراش ، بميرزا گفت : « بايد سركار آقا ميرزا آقاى شيرازى باشيد اينطور نيست ؟ » ميرزا بادى بريش خود افكند و با سر تصديقى كرد دربان گفت : « سركار آقا ! بايست ببخشيد ! شما را شاه خواسته است ،
--> ( 1 ) - اين تشبيه در زبان فرانسه متداول است نويسنده اين تشبيه را از يكى از تصنيفهاى فرانسه ( سلام كردنهاى رياست جمهورى ) كه در آن ايستادن دربان يا ژاندارم قصر اليزه به حالت خبردار بمارچوبه تشبيه شده اقتباس كرده است . مارچوبه در اروپا هم از سبزيهاى خوردنى است كه آن را ميكارند و ميپرورانند تقريبا سروته يكى و گل سر آن بدون هيچ گلو و گردن به تنه چسبيده و اين تشبيه بيشتر بواسطه همين خاصيت اين گياه است . در فارسى اگر بخواهند فقط بسبب شقورقى به كسى چيزى بگويند خواهند گفت مثل اينست عصا قورت داده باشد ولى تشبيه بمارچوبه از سروته يكى بودن و كلفتى گردن هم حكايت مىكند و در اينمورد با دربان در عمارت شاهى كه خوب مىخورد و كارى نميكند و طبعا گردنكلفت هم بايد باشد مناسبتر است .